تبليغاتX
و اما عشق
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!
تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
نه کسی آید نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها همه شب با گلها سخن دل را میگویم من
چو نسیمی آرام که وزد در بستان همه گلها را میبویم من
تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
چون ابری؛ سرگردان ،میگرید چشم من در تنهایی
 ای روز شادیهام کی باز آیی امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل ،تو نمیخوانی
تنها با گلها گویم غمها را چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 18:56  توسط عاشق تنهایی  | 

باز هم، آمدی تو بر سر راهم ؛آی عشق ،میکنی دوباره گمراهم

در راه ، من جوانی را به سر کردم ؛تنها ، از دیار خود سفر کردم

دیریست  ،قلب من از عاشقی سیر است ؛خسته از صدای زنجیر است

دریا ،اولین عشق مرا بردی .دنیا ،دم به دم مرا تو آزردی

دریا ،سرنوشتم را به یاد آور.دنیا ،سرگذشتم را نکن باور

من غریبی قصه پردازم ؛.چون غریقی غرق در رازم؛

گم شدم در غربت دریا ؛.بی نشان و بی هم آغازم ؛

میروم شبها به ساحلها ؛.تا بیابم خلوت دل را؛

روی موج خسته ی دریا ،مینویسم اوج غمها را؛

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 20:40  توسط عاشق تنهایی  | 

بانو یانگوم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/15ساعت 9:6  توسط عاشق تنهایی  | 

خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 0:40  توسط عاشق تنهایی  | 

 
خداوندا خداوندا تو هم يکبار عاشق شو

 و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود

 تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرزوبيم

 در آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

 که از درد و دل و راز درون من با خبر گردي

 تو هم چون من به رسوايي ميان ده ثمر گردي

 وفا داري کن و جورو جفايش را تحمل کن

 چنان خو کن به او تا هستي تو جمله آن گردد

 و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا

 تما شا کن که تا بهتر بداني حالات ما را

 و تو مانند مرغ نيمه سمبل پر زني بر خاک

 و شعرت نامه ات آتش زند بر پيکر افلاک

 خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي؟

 که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم

 ولي فردا همان فردا که اغاز جداييهاست!

 بگويد کن فراموشم نمي خواهم پشيمانم

 خداوندا به تو دادست در همه عمرت 

 کليد قلب خود را لو لو شوخ فسونکاري؟

 
ولي فردا همان فردا کند تعويض قفلش را           

 و تو درمانده پشت در غرق ناله و زاري

 گهي انگشت حسرت بر دهان از اشنايي ها

 گهي امواج لعنت بر زبان از بي وفايي ها

 خداوندا تو يک شب تيشه مردانگي بر دارو

 از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

 و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

 تو خواهي داد بر باد قبا بنيان و هستي را

 و زان پس هر دلي کردي از عشق بتي دل شاد

 به او درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 22:44  توسط عاشق تنهایی  | 

: شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان شود....
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده.............
خو شبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش ميدويم و وقتي مي ايستد به آن لگد مي زنيم
کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر ازآنم که زندگي کنم تا بداندغم شبها يم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را..... قانون دنيا
تنهايي من است..... و تنهايي من قانون عشق است....و عشق ارمغان دلدادگيست.. و اين سرنوشت سادگيست

 img292/8172/glitteraaf4182005va5.gif

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 2:28  توسط عاشق تنهایی  | 

دور دست ها به دنبالت میگردم
شاید بیابم نشانی از چشمان مهربانت
یا بیابم نشانی از غرور سرکشت
که باعث این جدایی شد
در کدامین افق و در کدامین بالین آرمیده ای
و آیا به یاد میاوری نگاه تنهایی یک پرستوی مهاجر را؟
و آیا بیاد میاوری انتظار و فاصله ای دور با دو قلب نزدیک را؟
آیا هنوز پنجره را به یاد می آوری ؟و آیا شب ها هنوز به یاد نگاه یک مسافر انتظار را تجربه میکنی؟
با کدامین قلب شیشه ای آمیخته ای که قلب سنگی مرا فراموش کردی؟؟؟؟
نمی دانم چه به دنبالت هستم؟؟؟واقعا نمی دانم؟؟
من؟؟؟
من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟
شب ها با یاد و نگاه تو آرام میگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم.
کجایی؟کجایی ای آرامش شیرین رویا های کودکانه!
یادم هست پیمان بستیم که هم پای پیمانمان بجنگیم
سلطان قلب یکدیگر باشیم و پیمان یاری را نشکنیم
پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگی شدیم؟؟
شاید من زودتر سنگی شدم؟؟؟؟ولی تو هم مقصری
مقصری که هیچگاه قلب شیشه ایت را برویم نگشودی
همیشه پشت پنجره غرور ایستادی و فقط نظاره کردی
فقط نگاه؟؟؟؟
حال که از دست دادمت مدتی است که میبینمت
در خیال-خواب-بیداری-میان مردم-در شلوغی شهر
آیا او همان گمشده من است؟
ولی نه
تو نیستی-----------پس چه؟
حال که در اعماق قلبم خانه کرده ای
از خودت خبری به من بده
نگرانت هستم
وای که چقدر زود دیر میشود؟؟؟؟؟؟

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<آیناز>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت 10:53  توسط عاشق تنهایی  | 

 

با تو چه زندگيها که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

چه سفر ها با تو کردم چه سفر ها تو رو بردم تا دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم

دارم از تو مينويسم که نگي دوست ندارم از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

موقع نوشتنم وقت اسم گذاشتنم کسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نميذاشتم

من تموم قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اون از غصه ي توست  اون از غصه توست

با تو من چه زندگيها که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

حتي من تو رو آخر به آرزو هات ميرسونم ميرسيدي من اما آرزو به دل ميموندم

هي ميخواستم بگم که بدوني حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو

 

توي گفتن و نگفتن از چه روزايي گذشتم اونقده رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم

من تموم قصه هام قصه توست ................

هر چي شعر عاشقونست من براي تو نوشتم تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسي باعثشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 0:53  توسط عاشق تنهایی  | 

 

من درون خيمه ي زيباي شب بر بال رنگين خيال پرواز ميکنم ميرسم به دري سبز گشوده به باغي تازه تر از صبح بهار.

من قصر آرامشم را ،در پشت ديواربلند شب ساخته ام آه آه.آه آه..

بر پلک بسته ي چشمانم ،گلاب پاش صبح ،گلاب سپيد روز را ميپاشد ،و بال رنگين پرنده ي خيالم را ،در کوره ي داغش ميسوزاند و مرا از خواب سبز آرامش، ،به صبحي بي حوصله و دلتنگ ميکشاند.

غريبم تو ديارم ،بر غم تو روزگارم ،بيخبرم زيارم قامت خسته دارم ،قلب شکسته دارم .

فضاي نا آرام و لغزنده روز، با من غريبه ست و من تنها ميمانم . چشمان پر از پرسش بي پاسخ روز، با من غريبه ست و من تنها ميمانم.

کاسه ي لبريز از رقابت روز، نبرد دستي با دستي ديگر، براي يک سکه ي بيشتر يا کمتر، با من غريبه ست و من تنها ميمانم.

و به عشق شب، لحظه هاي بي حوصلگي را، اندازه ميگيرم تا شب چادر زيباي سکوت را، بر سر دشت بکشاند؛ و عادت مهربان آرامش را به خانه ام بياورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 0:49  توسط عاشق تنهایی  | 

در مني و اين همه ز من جدا
با مني ور ديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي که بيخبر زمن
بر کشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه تو ام بهر کجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم که بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستني است ؟
ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببينمت
 غنچه نيستي که مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
 شعله ميکشد به ظلمت شبم
آتش کبود ديدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو


سروده ی سمیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 23:23  توسط عاشق تنهایی  | 

به یاد مهستی

خواستن تو نه عشقه و نه عادته ديدن تو به حرمت زيارته اما ميخوام تو دستاي تو گم بشم فنا شدن در تو برام نهايته

نياز تو چراغ خونه ي منه هر جا باشي  چراغ خونت رو شنه يادت باشه حتي اگه من نباشم يکي تو رو تو خونه فرياد ميزنه

بيخوده با تو بودنم مسته به تو رسيدنم مست تر از روح شبام  خراب عشق تو منم خراب عشق تو منم

خواستن تو  نه عشقه و نه عادته ...

اگر چه هم حتي اگه پشت هزار تا کوه باشه يادت باشه چراغ خونمون واسه تو رو شنه حتي اگه من نباشم چراغ تو خونمون تا تو بياي هميشه سو سو ميزنه

 حرفاي من زمزمه ي يه خواهشه نه التماس نه خواهش نوازشه فقط تو يي حرف همه وجود من وقت دعا زمزمه ي سجود من

اگر چه هم حتي اگه اونور لحظه ها بريم يادت باشه چراغ خونمون واسه تو روشنه حتي اگه من نباشم چراغ تو خونمون تا تو بياي هميشه سو سو ميزنه

نياز تو چراغ خونه ي منه هرجا باشي چراغ خونت روشنه حتي اگه من نباشم يکي تو رو تو خونه فرياد ميزنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 1:29  توسط عاشق تنهایی  | 

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با عشق بشويم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 0:59  توسط عاشق تنهایی  | 

اینم از پاییز

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

*****

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 0:21  توسط عاشق تنهایی  | 

 

داستان غم دوری تو را باچه آغاز کنم؟

با سلام، یا درودی که نگنجد به کلام.

قصه بی تو به سر بردن را، به چه تصویر کنم؟

اشک چشم ،یا که با سرخی خونابه ی دل.

من کجا آمده ام؟ در دل شهرفرنگ، شهر بی احساس ،اما همه رنگ.

همه اینجا کوکی اند، در نگاه همشان، رازی از یخزدگی ست.

من کجا آمده ام؟!

داستان غم دوری تو را با چه آغاز کنم؟

بین این بیخبران، به چه آهنگ من این زمزمه را بازکنم؟

لعنت سوته دلان باد به تو!! که مرا چشم سیاه تو به ویرانی داد.

و به من عشق تو آشفتگی ارزانی داد.

روزها چشم به راهم شاید از ره معجزه باز آیی تو

 با سلامی سخن آغاز کنی .

گره کور دل مرا باز کنی و بگویی که مرا هرزمان خواسته ای.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 23:4  توسط عاشق تنهایی  | 

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياری که مرا ياد کند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطايي کردم

که زمن رشته ی الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست؟

هر کجا مينگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بيگمان زودتر از دل برود

مرگ بايد که مرا دريابد

ورنه درديست که مشکل برود!

تا لبي بر لب من ميلغزد

ميکشم آه ، که کاش اين او بود...

کاش اين لب که مرا ميبوسد

لب سوزنده آن بدخو بود...

ميکشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش؟

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش؟

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رويش شد

با که گويم ستم عشقش را؟

مادر اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن اين پيرهنم را از تن

زندگی نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چه کارم آيد اين زيبايي؟

بشکن اين آيينه را ای مادر

حاصلم چيست ز خودآرايي؟

در ببنديد و بگوييد که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت:چرا؟ باکم نيست

فاش گوييد که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسيد که پيغام از کيست؟

گر از او نيست، بگوييد آن زن

ديرگاهيست در اين منزل نيست

 سمیه (آیناز)همیشه به یادت هستم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 22:12  توسط عاشق تنهایی  | 

 Autumn in Germany

سلام اي مهربان پروردگار پاك بي همتا

خدايا جز تو آيا مهرباني هست؟

گر چه پيمان خودم را با تو بشكستم

نميشد باورم اما چه زيبا باز من را به سوي خود خواندي

عزيزا من گمان كردم كه ديگر راه بر گشتي برايم نيست

خداوندا مرا البته مي بخشي

حبيبا باورش سخت است

اما تو اينك مرا براي آشتي خواندي؟؟!!

به پاس آشتي با تو اينك

من خدايا عهد ميبندم

از اين پس بي شكايت دوست خواهم داشت

بي توقع مهر مي ورزم

خدايا راستش من آدميزادم

گاه گاهي گر گناهي ميكنم طغيان مپندارش

كريما من گناهي بنده اي دارم

و تو بخشايشي جنس خدا

آيا اميد بخششم بي جاست؟

خودت گفتي بخوان

ميخوانمت ابنك مرا درياب

به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن

و خالي دو دست كوچكم را

هديه اي اينك عطا فرما

خودت گفتي كسي را دست خالي بر نگردانيد

كنون اي اولين و آخرينم

بار الها راست مي گويم

دگر من با خدايم آشتي هستم

خداوندا ببخشا آن گناهاني كه باعث شد دعايم بي اثر گردد

خدايا پيش آناني كه ميگويند من را تو نمي بخشي

تو رسوايم نكن

من گفته ام من مهربان پروردگارقادري دارم

كه مي بخشد مرا آيا به جز اين هست؟

خدايا بين من با آن كه نامت را نمي خواند فرقي نيست؟

اگر من را به عدلت در ميان آتش اندازي

ميان آتشت من باز ميگويم

هلا اي مردمان

من مهربان پروردگار قادري دارم

وگيرم صبر بر آتش

وليكن صبر بر دوري تو هرگز

خدايا خوب ميدانم مرا تنها نمي خواهي

غريب اين زمين خاكيت جز تو كه را دارد؟

بيا اي مهربان همراه خوب مهر و آيينم

بخوان با من

خدايا قلب من را

منزل پاك خودت را از حسادت ها رهايي ده

خدايا قدرتم ده تا ببخشم آن كه من را سخت آزرده ست

خدايا من چه ميگويم ؟

چنانم كن كه ميخواهي

مرا آن كن كه مي داني

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/05ساعت 0:12  توسط عاشق تنهایی  | 

 

زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت توقفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست

تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا او بالا ها سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زدو یخ مرد و موندگار نشد

چشاش و رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک وبه دست خدا سپرد

نگاهش به آسمووون تا که دق کردشو مرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 23:54  توسط عاشق تنهایی  | 

   

 

بيهوده قفس را مگشاييد پري نيست

جز مشت پري گوشه ي زندان اثري نيست
 
در دل اثري از شادي و اميد مجويي
از شاخه بشکسته اميد ثمري نيست
 
گفتم به صبا درد دل خويش بگويم
اما به سيه چال . صبا را گذري نيست
 
گيرم که صبا گذر افتاد . خبر چيست
بس کاسته گرديده ز پيکر خبري نيست
 
اميد رهايي چو از اين بند محال است
دل را بجز از مرگ نجات دگري نيست
 
تا بال و پري بود قفس را نگشودند
آن روز گشودند قفس را که پري نيست
 
اي مرگ کجايي که به ديدار من آيي
در سينه دگر جز نفس مختصري نيست
+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 14:21  توسط عاشق تنهایی  | 

خسته ام ...
خسته ام از این هوای تاریک و بارانی
از این دلتنگی و درد و پریشانی

خسته ام از این قلبهای بی احساس
از این گونه های خیس و التماس

خسته ام از این روزهای تنهایی
از این بیهوده امیدها به نور و رهایی

خسته ام از این حرفهای بی پایان
از این قلب ناامید و همیشه نالان

خسته ام از این عشقهای پوشالی
از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی

خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار
از ناله های درد دل همیشه بیمار

خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب
از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد

کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم
خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ

کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت
خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 14:3  توسط عاشق تنهایی  | 

من امشب مي ميرم »

امشب از غمت ميان خون خواهم خفت

وز بستر عافيت برون خواهم خفت

باور نكني خيال خود را بفرست

تا در نگرد كه بي تو چون خواهم خفت

در ديده جاي خواب آب است مرا

زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا

گويند بخواب تا به خوابش بيني

اي بي خبران چه جاي خواب است مرا

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آن را كه وفا نيست ز عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 22:22  توسط عاشق تنهایی  | 

 

یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری

اگه دوستم نداشته باشی؛غیرمن کسی را داشته باشی,الهی بمیری

بعدش برات نوشتم که همه را دروغ نوشتم؛خودم بمیرم

اگه تو یه روزخواسته باشی

که من دوست نداشته باشی

خودم می میرم

برات بمیرم ، برات بمیرم

نبینی قهرخدا رو؛بدی های روزگار رو

الهی نمیری،الهی نمیری

بمونه سایه ات روی سرم

میدونی برات دربه درم

الهی نمیری،الهی نمیری

وقتی تو چشات زل میرنم

باغم نگاهت فال میزنم

وقتی میبینم دوستم داری

ازته دلم داد میزنم

اگه یه روزی فرشته ها بخوان تو رو زودتر ببرن

به اونها میگم که از قدیم ؛ماهی را با تنگش میبرن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 22:10  توسط عاشق تنهایی  | 

من گریه نخواهم کرد

من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد:

من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم

می خندم و می رقصم

فریاد زنم فریاد :

اینگونه خزانم را در عشق  نهان کردم

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم

اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم

امروز چنان دیروز

افسوس نخواهم خورد

من یادگرفتم عشق

بیگانه نمی داند

لیکن  به دل شادم

سر مشق کنم  امروز

لیکن به دل شادم

دنیای خودم گرم است

من دوست نمی خواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 22:0  توسط عاشق تنهایی  | 

  

قصه ی عشق من وتوقصه ی درد و جداییست

وقت لبخند دوباره ام؛لحظه ی سبزرهاییست

قصه ی عشق من وتوقصه ی برفه وخورشید

بشکنه دست کسی که پر پرواز ما را چید

 

عشق ما زنده میمونه؛قدرتش شاید بتونه

بعد مرگ توآسمونها ما را به هم برسونه

 

میدونم توقلب تو من آخرینم

تو بدون تودشت عشق،عاشق ترینم

 

به خدا بعد تو مردم؛تا به امروز

نمیتونم جای خالیت رو ببینم

 

همیشه فاصله بین دست ما بود

گریه هامون تو دلهامون بی صدا بود

 

صخره ی سکوت لبهای من وتو

سقف عشقمون راکردسیاه ونابود

 

عشق ما زنده میمونه؛قدرتش شاید بتونه

بعد مرگ توآسمونها ما را به هم برسونه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 21:43  توسط عاشق تنهایی  | 

در انتهای اين پس کوچه،که ديگر بوی تو را بر تن پوشش،ندارد

و لاشه گنجشکی،در گوشه ای خشک شده و ماسيده

و کفاشی که ديگر به انتظار مشتری نيست

و کفش های خودش را با عرقچين هندی اش

ميسابد و ميسابد و.....

و دختر و پسری که در اين کوچه تنگ آشتی کنان،کنار هم و مماس به هم

راه ميروند،اما آشتی در کار نيست،هر چه هست کينه ای است که بنشسته

و دست بر نميدارد مگر با مرگ

و ذهن هايی که خوابهای آشفته ميبينند

و قلب هايی که با تلنگری،غريب ميروند

و غريبه باز ميگرداند،اما

ديگر به هيچ آغوشی اعتماد ندارند و

هرزگی را عادت دارند

و خدای را ،نا خدا کردند و کشتی را غرق طوفان کردند

و سر انجام به گل نشاندند

و به گل نشستگان،سر تعظيم فرود آوردند و

دانستند که خاک گل کوزه گری خواهند شد

و جامها را سر کشيدند و مستی را هستی کردند و

هستی را نيستی کردند

و نيستی را در نی،چوپان مردی شنيدند و

دست کشيدند و دل بريدند

دست کشيدند از الفاظ و هجاها و زمزمه ها،....

و سر انجام مهر سکوت را با لبهايشان کوبيدند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 19:4  توسط عاشق تنهایی  | 

و قطاررفت

اصطکاک بدنه اش با ريل فلزی زنگ زده،موی را بر تنم سيخ کرد

کجا رفتی،بزرگ مرد خستگی ها و خطر ها

که آن دخترک مغموم با موهای شانه نکرده و کيف آبی رنگش ،کسی نيست به جز آن پير زن قوز کرده

و ياسه و نفرين شده

که هر کسی را که ميبيند،از جوانی اغوا کننده اش،حديث ها سر ميکند

و عکسی از کيف پول زوار در رفته اش در مي آورد

با موهای بلند و آرايش مليحی و لبی که هنوز لبخند زدن از يادش نرفته است

دوشيزه ی آرزوهايت رفت

بدون اسب سپيد رفت

بی ردو پا رفت

همان دوشيزه ای که در انتهای آن کوچه بن بست،برايت برگ گل ها را با سنگ له ميکرد و غذا مي پخت

شايد نشانی اش را بتوانی از مرد های مشروب به دست آواره در خيابان پيدا کنی

مرد های به انتها رسيده،که تمام اميدشان به بطری مشروبشان است و به سگ با وفايشان

و تو سؤال ميکنی:

شما،دوشيزه ای با موهای شانه نکرده و کيف آبی رنگ نميشناسيد؟

و آنها ميگويند:

دوشيزه را باد با خودش ميبرد و باد با خودش مياورد

و تو ميروی،و ميروی

در خيابان های پهن و بی انتها و بی رحم

گوژ پشتی را کنار ريل قطاری ميبينی،در خود فرو رفته،که کيف آبی رنگش را با آب دهانش تميز ميکند

و از او ميپرسی:

بانو،شما اين کيف را از کجا خريده ايد؟

و نگاهی به تو مي اندازد و با سکوت جوابت را ميدهد....

و قطره اشکی ميچکاند از سر انتظار و نا اميدی....

و تو بر کيفش به سجده مي روی

و پيشانی اش را به رکوع می روی

و در گودی زير چشمانش هنوز ردی از دوشيزه ات مي یابی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 19:2  توسط عاشق تنهایی  | 

 

 

 

 

 این گل را برای تو چیدم

 

این گل را برای تو چیدم. پیش از آنکه آن را بچینم در شکاف صخره ای روی دامنه ی پرشیب تپه ای که بالای رودخانه سر خم کرده و جز  عقاب بلند پرواز را راهی بدان نیست، آرام آرام می رویید. سایه شامگاهی دامن کشان پیش می آمد و در آن جا که خورشید فرو می رفت، شب تیره طاقی از ابرهای مواج چون طاق نصرتی ارغوانی که در میدان پیروزی بزرگی بر پا کنند  آورده بود. بادبان های قایق ها اندک اندک محو می شدند و بام های خانه ها چنانکه گویی از نشان دادن خود بیم دارند، دزدانه می درخشیدند.

دلدار من، این گل را برای تو از دامنه ی تپه چیدم. رنگش قرمز نیست، عطر هم نمی افشاند، زیرا ریشه ی آن از صخره ی سخت جز تلخی نصیبی نبرده است.

هنگام چیدن آن به خویش گفتم: « گل بیچاره! شاید سرنوشت تو این بود که همچون خزه ها و ابرها، از بالای قله بدرون دره ی عمیق سرازیر شوی، اما دیگر چنین نخواهد شد، زیرا من تو را به دلدار خود هدیه خواهم کرد تا روی قلب او که از این نیز عمیق تر است جان سپاری. تو را به او میدهم تا روی پستانش که درون آن دنیایی در تاب و تب است بپژمری.

آسمان تو را از آن پدید آورد که روزی با دست نسیم پرپر شوی و همراه امواج رودخانه به اقیانوس بپیوندی. اما من تو را به جای دریا بدست عشق می دهم.»

وقتی که گل را چیدم، باد امواج رود را می لرزانید و از روز بجز روشنایی پریده رنگی که اندک اندک محو می شد چیری باقی نبود. اوه! نمی دانی دل من چقدر افسرده بود، زیرا در آن حین که به سرنوشت گل می اندیشیدم، احساس می کردم که همراه نسیم شامگاهان، گرداب تیره ای که در پیش پای من جای داشت روح مرا در خود فرو می برد. (ویکتور هوگو)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 18:58  توسط عاشق تنهایی  | 

ديوونه جون دوستت دارم

بايد تمام جامه دانهايم را بر بندم

تا انتهاي راه روز نخواهد بود

تا انتهاي راه صف منظم درختان نيست

و قاطري كه بارهاي مرا حمل مي كند - حتي شهوتهايم را-

شايد تا نيمه راه ؛ بماند

پس بايد سبكترين جامه دانهايم را بردارم

***

اينجا نمی شود ساكن بود

يا من نمي توانم بر يك مدار واحد ؛ گردش كنم

مانند بچه اي كه چرخ فلك را به بازي نشسته است

اينجا حصار كامل نيست

بايد حصار كامل باشد

يا آزادي كامل

وقتي خط رقيقي از آزادي در متن تيره حصار جريان يابد

ميل شكفتگي و رهايي را در من زنده مي كند

و آتش نياز مرا پر زبانه تر

اينجا دريچه ايست كه حقارت زندان را تشديد مي كند

وقتي كه بر زمينه آبي گروه گنجشكان تصوير مي شوند

با بالهاي پر عطش خود _ كه آبي ملايم را مي نوشند_

من جيك جيك بي خيالي آنها را نمي توانم بشنوم

اينجا سكوت مطلق نيست

بايد سكوت مطلق باشد

يا ازدحام و همهمه

اينجا صداي جويدن موشي مي آيد

كه پاره كاغذان شعر آلودم را به تكه هاي ريز بدل مي كند

***

بايد تمام جامه دانهايم را بر دارم

تا انتهاي راه روز نخواهد بود

يك شعله حقير تمام سياهي شب را كافيست

پس شمع كوچكي هم بايد بردارم

اما چقدر سخت نفس نفس خواهد زد شعله

وقتي كه باد بيايد

بايد براي آن هم فكري كرد

من بايد به انتها بروم با پاهايم

رفتن به از نشستن و ديدن كه استواري پاهايم دارند گريه مي كنند

***ديوونه جون دوستت دارم

بايد تمام جامه دانهايم را بر دارم

تا انتهاي راه صف منظم درختان نيست

يكروز در ميان بيابان خواهم بود

با ديو هاي خشم اگين

با مارهاي زهر آلودي كه حرمت ديارشان با پاي من لگد شده

يكروز من به جنگل بكري خواهم رسيد

با شيرهاي شرزه اي كه كينه مرا به دل دارند

بايد تمام جامه دانهايم را از ماسك هاي وحشت باري مملو كنم

تنها همين براي من كافيست

دستم تهي است

من به گلوله هاي سربي بي ايمانم

با ماسك هاي پر هيبت آنها را خواهم ترساند

و تا عمق سرزمين بكر و ناشناخته شان خواهم رفت

***

بايد سبكترين جامه دانهايم را بردارم

آن قاطري كه بارهاي مرا حمل مي كند _حتي شهوتهايم را_

خود را براي راه درازي تدارك نديده است

او احتياج به خوردن و خوابيدن دارد

او احتياج به حرف زدن دارد

من از گفتگوي با او درمانده ام

شايد در نيمه هاي راه بيفتد ار پاي

پس بايد سبكترين جامه دانهايم را بردارم

***ديوونه جون دوستت دارم

آنقدر در ميان خانه نشاندندم

كه در دلم گياه غريبي روييده ا