
در انتهای اين پس کوچه،که ديگر بوی تو را بر تن پوشش،ندارد
و لاشه گنجشکی،در گوشه ای خشک شده و ماسيده
و کفاشی که ديگر به انتظار مشتری نيست
و کفش های خودش را با عرقچين هندی اش
ميسابد و ميسابد و.....
و دختر و پسری که در اين کوچه تنگ آشتی کنان،کنار هم و مماس به هم
راه ميروند،اما آشتی در کار نيست،هر چه هست کينه ای است که بنشسته
و دست بر نميدارد مگر با مرگ
و ذهن هايی که خوابهای آشفته ميبينند
و قلب هايی که با تلنگری،غريب ميروند
و غريبه باز ميگرداند،اما
ديگر به هيچ آغوشی اعتماد ندارند و
هرزگی را عادت دارند
و خدای را ،نا خدا کردند و کشتی را غرق طوفان کردند
و سر انجام به گل نشاندند
و به گل نشستگان،سر تعظيم فرود آوردند و
دانستند که خاک گل کوزه گری خواهند شد
و جامها را سر کشيدند و مستی را هستی کردند و
هستی را نيستی کردند
و نيستی را در نی،چوپان مردی شنيدند و
دست کشيدند و دل بريدند
دست کشيدند از الفاظ و هجاها و زمزمه ها،....
و سر انجام مهر سکوت را با لبهايشان کوبيدند