تبليغاتX
و اما عشق - پس کوچه
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

در انتهای اين پس کوچه،که ديگر بوی تو را بر تن پوشش،ندارد

و لاشه گنجشکی،در گوشه ای خشک شده و ماسيده

و کفاشی که ديگر به انتظار مشتری نيست

و کفش های خودش را با عرقچين هندی اش

ميسابد و ميسابد و.....

و دختر و پسری که در اين کوچه تنگ آشتی کنان،کنار هم و مماس به هم

راه ميروند،اما آشتی در کار نيست،هر چه هست کينه ای است که بنشسته

و دست بر نميدارد مگر با مرگ

و ذهن هايی که خوابهای آشفته ميبينند

و قلب هايی که با تلنگری،غريب ميروند

و غريبه باز ميگرداند،اما

ديگر به هيچ آغوشی اعتماد ندارند و

هرزگی را عادت دارند

و خدای را ،نا خدا کردند و کشتی را غرق طوفان کردند

و سر انجام به گل نشاندند

و به گل نشستگان،سر تعظيم فرود آوردند و

دانستند که خاک گل کوزه گری خواهند شد

و جامها را سر کشيدند و مستی را هستی کردند و

هستی را نيستی کردند

و نيستی را در نی،چوپان مردی شنيدند و

دست کشيدند و دل بريدند

دست کشيدند از الفاظ و هجاها و زمزمه ها،....

و سر انجام مهر سکوت را با لبهايشان کوبيدند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 19:4  توسط عاشق تنهایی  |