بيهوده قفس را مگشاييد پري نيست
جز مشت پري گوشه ي زندان اثري نيست
در دل اثري از شادي و اميد مجويي
از شاخه بشکسته اميد ثمري نيست
گفتم به صبا درد دل خويش بگويم
اما به سيه چال . صبا را گذري نيست
گيرم که صبا گذر افتاد . خبر چيست
بس کاسته گرديده ز پيکر خبري نيست
اميد رهايي چو از اين بند محال است
دل را بجز از مرگ نجات دگري نيست
تا بال و پري بود قفس را نگشودند
آن روز گشودند قفس را که پري نيست
اي مرگ کجايي که به ديدار من آيي
در سينه دگر جز نفس مختصري نيست
+
نوشته شده در جمعه
1385/07/28ساعت 14:21  توسط عاشق تنهایی
|