تبليغاتX
و اما عشق - قفس
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

   

 

بيهوده قفس را مگشاييد پري نيست

جز مشت پري گوشه ي زندان اثري نيست
 
در دل اثري از شادي و اميد مجويي
از شاخه بشکسته اميد ثمري نيست
 
گفتم به صبا درد دل خويش بگويم
اما به سيه چال . صبا را گذري نيست
 
گيرم که صبا گذر افتاد . خبر چيست
بس کاسته گرديده ز پيکر خبري نيست
 
اميد رهايي چو از اين بند محال است
دل را بجز از مرگ نجات دگري نيست
 
تا بال و پري بود قفس را نگشودند
آن روز گشودند قفس را که پري نيست
 
اي مرگ کجايي که به ديدار من آيي
در سينه دگر جز نفس مختصري نيست
+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 14:21  توسط عاشق تنهایی  |