تبليغاتX
و اما عشق - قصه شاپرک و مرغ اسیر
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!
 

زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت توقفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست

تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا او بالا ها سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زدو یخ مرد و موندگار نشد

چشاش و رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک وبه دست خدا سپرد

نگاهش به آسمووون تا که دق کردشو مرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 23:54  توسط عاشق تنهایی  |