تبليغاتX
و اما عشق - داستان غم دوری تو
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

 

داستان غم دوری تو را باچه آغاز کنم؟

با سلام، یا درودی که نگنجد به کلام.

قصه بی تو به سر بردن را، به چه تصویر کنم؟

اشک چشم ،یا که با سرخی خونابه ی دل.

من کجا آمده ام؟ در دل شهرفرنگ، شهر بی احساس ،اما همه رنگ.

همه اینجا کوکی اند، در نگاه همشان، رازی از یخزدگی ست.

من کجا آمده ام؟!

داستان غم دوری تو را با چه آغاز کنم؟

بین این بیخبران، به چه آهنگ من این زمزمه را بازکنم؟

لعنت سوته دلان باد به تو!! که مرا چشم سیاه تو به ویرانی داد.

و به من عشق تو آشفتگی ارزانی داد.

روزها چشم به راهم شاید از ره معجزه باز آیی تو

 با سلامی سخن آغاز کنی .

گره کور دل مرا باز کنی و بگویی که مرا هرزمان خواسته ای.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 23:4  توسط عاشق تنهایی  |