تبليغاتX
و اما عشق - از من جدا
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

در مني و اين همه ز من جدا
با مني ور ديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از آن دمي که بيخبر زمن
بر کشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه تو ام بهر کجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم که بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستني است ؟
ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببينمت
 غنچه نيستي که مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
 شعله ميکشد به ظلمت شبم
آتش کبود ديدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو


سروده ی سمیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 23:23  توسط عاشق تنهایی  |