تبليغاتX
و اما عشق - خیمه شب
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

 

من درون خيمه ي زيباي شب بر بال رنگين خيال پرواز ميکنم ميرسم به دري سبز گشوده به باغي تازه تر از صبح بهار.

من قصر آرامشم را ،در پشت ديواربلند شب ساخته ام آه آه.آه آه..

بر پلک بسته ي چشمانم ،گلاب پاش صبح ،گلاب سپيد روز را ميپاشد ،و بال رنگين پرنده ي خيالم را ،در کوره ي داغش ميسوزاند و مرا از خواب سبز آرامش، ،به صبحي بي حوصله و دلتنگ ميکشاند.

غريبم تو ديارم ،بر غم تو روزگارم ،بيخبرم زيارم قامت خسته دارم ،قلب شکسته دارم .

فضاي نا آرام و لغزنده روز، با من غريبه ست و من تنها ميمانم . چشمان پر از پرسش بي پاسخ روز، با من غريبه ست و من تنها ميمانم.

کاسه ي لبريز از رقابت روز، نبرد دستي با دستي ديگر، براي يک سکه ي بيشتر يا کمتر، با من غريبه ست و من تنها ميمانم.

و به عشق شب، لحظه هاي بي حوصلگي را، اندازه ميگيرم تا شب چادر زيباي سکوت را، بر سر دشت بکشاند؛ و عادت مهربان آرامش را به خانه ام بياورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 0:49  توسط عاشق تنهایی  |