دور دست ها به دنبالت میگردم
شاید بیابم نشانی از چشمان مهربانت
یا بیابم نشانی از غرور سرکشت
که باعث این جدایی شد
در کدامین افق و در کدامین بالین آرمیده ای
و آیا به یاد میاوری نگاه تنهایی یک پرستوی مهاجر را؟
و آیا بیاد میاوری انتظار و فاصله ای دور با دو قلب نزدیک را؟
آیا هنوز پنجره را به یاد می آوری ؟و آیا شب ها هنوز به یاد نگاه یک مسافر انتظار را تجربه میکنی؟
با کدامین قلب شیشه ای آمیخته ای که قلب سنگی مرا فراموش کردی؟؟؟؟
نمی دانم چه به دنبالت هستم؟؟؟واقعا نمی دانم؟؟
من؟؟؟
من که نتوانستم انتظار را تحمل کنم؟
شب ها با یاد و نگاه تو آرام میگرفتم و صبح ها چشم به افق چشمان تو داشتم.
کجایی؟کجایی ای آرامش شیرین رویا های کودکانه!
یادم هست پیمان بستیم که هم پای پیمانمان بجنگیم
سلطان قلب یکدیگر باشیم و پیمان یاری را نشکنیم
پس چه شد؟چه شد که هر دو سنگی شدیم؟؟
شاید من زودتر سنگی شدم؟؟؟؟ولی تو هم مقصری
مقصری که هیچگاه قلب شیشه ایت را برویم نگشودی
همیشه پشت پنجره غرور ایستادی و فقط نظاره کردی
فقط نگاه؟؟؟؟
حال که از دست دادمت مدتی است که میبینمت
در خیال-خواب-بیداری-میان مردم-در شلوغی شهر
آیا او همان گمشده من است؟
ولی نه
تو نیستی-----------پس چه؟
حال که در اعماق قلبم خانه کرده ای
از خودت خبری به من بده
نگرانت هستم
وای که چقدر زود دیر میشود؟؟؟؟؟؟
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
آیناز
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>