تبليغاتX
و اما عشق - عشق خدایی
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!
 
خداوندا خداوندا تو هم يکبار عاشق شو

 و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود

 تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرزوبيم

 در آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود

 که از درد و دل و راز درون من با خبر گردي

 تو هم چون من به رسوايي ميان ده ثمر گردي

 وفا داري کن و جورو جفايش را تحمل کن

 چنان خو کن به او تا هستي تو جمله آن گردد

 و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا

 تما شا کن که تا بهتر بداني حالات ما را

 و تو مانند مرغ نيمه سمبل پر زني بر خاک

 و شعرت نامه ات آتش زند بر پيکر افلاک

 خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي؟

 که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم

 ولي فردا همان فردا که اغاز جداييهاست!

 بگويد کن فراموشم نمي خواهم پشيمانم

 خداوندا به تو دادست در همه عمرت 

 کليد قلب خود را لو لو شوخ فسونکاري؟

 
ولي فردا همان فردا کند تعويض قفلش را           

 و تو درمانده پشت در غرق ناله و زاري

 گهي انگشت حسرت بر دهان از اشنايي ها

 گهي امواج لعنت بر زبان از بي وفايي ها

 خداوندا تو يک شب تيشه مردانگي بر دارو

 از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را

 و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

 تو خواهي داد بر باد قبا بنيان و هستي را

 و زان پس هر دلي کردي از عشق بتي دل شاد

 به او درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/21ساعت 22:44  توسط عاشق تنهایی  |