تبليغاتX
و اما عشق - دریا
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

باز هم، آمدی تو بر سر راهم ؛آی عشق ،میکنی دوباره گمراهم

در راه ، من جوانی را به سر کردم ؛تنها ، از دیار خود سفر کردم

دیریست  ،قلب من از عاشقی سیر است ؛خسته از صدای زنجیر است

دریا ،اولین عشق مرا بردی .دنیا ،دم به دم مرا تو آزردی

دریا ،سرنوشتم را به یاد آور.دنیا ،سرگذشتم را نکن باور

من غریبی قصه پردازم ؛.چون غریقی غرق در رازم؛

گم شدم در غربت دریا ؛.بی نشان و بی هم آغازم ؛

میروم شبها به ساحلها ؛.تا بیابم خلوت دل را؛

روی موج خسته ی دریا ،مینویسم اوج غمها را؛

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت 20:40  توسط عاشق تنهایی  |