تبليغاتX
و اما عشق - قطار عمر
من از زنگار این آیینه بیزارم که میپوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را!

و قطاررفت

اصطکاک بدنه اش با ريل فلزی زنگ زده،موی را بر تنم سيخ کرد

کجا رفتی،بزرگ مرد خستگی ها و خطر ها

که آن دخترک مغموم با موهای شانه نکرده و کيف آبی رنگش ،کسی نيست به جز آن پير زن قوز کرده

و ياسه و نفرين شده

که هر کسی را که ميبيند،از جوانی اغوا کننده اش،حديث ها سر ميکند

و عکسی از کيف پول زوار در رفته اش در مي آورد

با موهای بلند و آرايش مليحی و لبی که هنوز لبخند زدن از يادش نرفته است

دوشيزه ی آرزوهايت رفت

بدون اسب سپيد رفت

بی ردو پا رفت

همان دوشيزه ای که در انتهای آن کوچه بن بست،برايت برگ گل ها را با سنگ له ميکرد و غذا مي پخت

شايد نشانی اش را بتوانی از مرد های مشروب به دست آواره در خيابان پيدا کنی

مرد های به انتها رسيده،که تمام اميدشان به بطری مشروبشان است و به سگ با وفايشان

و تو سؤال ميکنی:

شما،دوشيزه ای با موهای شانه نکرده و کيف آبی رنگ نميشناسيد؟

و آنها ميگويند:

دوشيزه را باد با خودش ميبرد و باد با خودش مياورد

و تو ميروی،و ميروی

در خيابان های پهن و بی انتها و بی رحم

گوژ پشتی را کنار ريل قطاری ميبينی،در خود فرو رفته،که کيف آبی رنگش را با آب دهانش تميز ميکند

و از او ميپرسی:

بانو،شما اين کيف را از کجا خريده ايد؟

و نگاهی به تو مي اندازد و با سکوت جوابت را ميدهد....

و قطره اشکی ميچکاند از سر انتظار و نا اميدی....

و تو بر کيفش به سجده مي روی

و پيشانی اش را به رکوع می روی

و در گودی زير چشمانش هنوز ردی از دوشيزه ات مي یابی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/23ساعت 19:2  توسط عاشق تنهایی  |