
و قطاررفت
اصطکاک بدنه اش با ريل فلزی زنگ زده،موی را بر تنم سيخ کرد
کجا رفتی،بزرگ مرد خستگی ها و خطر ها
که آن دخترک مغموم با موهای شانه نکرده و کيف آبی رنگش ،کسی نيست به جز آن پير زن قوز کرده
و ياسه و نفرين شده
که هر کسی را که ميبيند،از جوانی اغوا کننده اش،حديث ها سر ميکند
و عکسی از کيف پول زوار در رفته اش در مي آورد
با موهای بلند و آرايش مليحی و لبی که هنوز لبخند زدن از يادش نرفته است
دوشيزه ی آرزوهايت رفت
بدون اسب سپيد رفت
بی ردو پا رفت
همان دوشيزه ای که در انتهای آن کوچه بن بست،برايت برگ گل ها را با سنگ له ميکرد و غذا مي پخت
شايد نشانی اش را بتوانی از مرد های مشروب به دست آواره در خيابان پيدا کنی
مرد های به انتها رسيده،که تمام اميدشان به بطری مشروبشان است و به سگ با وفايشان
و تو سؤال ميکنی:
شما،دوشيزه ای با موهای شانه نکرده و کيف آبی رنگ نميشناسيد؟
و آنها ميگويند:
دوشيزه را باد با خودش ميبرد و باد با خودش مياورد
و تو ميروی،و ميروی
در خيابان های پهن و بی انتها و بی رحم
گوژ پشتی را کنار ريل قطاری ميبينی،در خود فرو رفته،که کيف آبی رنگش را با آب دهانش تميز ميکند
و از او ميپرسی:
بانو،شما اين کيف را از کجا خريده ايد؟
و نگاهی به تو مي اندازد و با سکوت جوابت را ميدهد....
و قطره اشکی ميچکاند از سر انتظار و نا اميدی....
و تو بر کيفش به سجده مي روی
و پيشانی اش را به رکوع می روی
و در گودی زير چشمانش هنوز ردی از دوشيزه ات مي یابی.